نظریاتی در باب شیوه های فرزندپروری

 

در ادامه نظریاتی در ارتباط با شیوه فرزندپروری مطرح می شود.

 

  1. نظریه فرآیند تخریبی خانواده

یکی از جنبه های اساسی تأثیر خانواده، روابط والدین-فرزندان است. روابط نادرست والدین با فرزندان خطر مشکلات روانی فرزندان را افزایش می دهد. پترسون[1] (1986) به بررسی الگوهای روابط والدین-فرزندان و اثر آن بر اختلال رفتاری فرزندان پرداخت. او نظریه فرآیند تخریبی خانوادگی را به عنوان عامل اصلی ایجاد کننده اختلال رفتاری در فرزندان ارائه داد. پترسون همچنین دریافت که فرزندان دشوار فرامین منفی مبهم تری دریافت می کنند. پترسون و بنک[2] (1986، به نقل از اسماعیلی، 1382) نشان دادند که مهمترین نارسایی در مهارت های والدین عبارت از نظارت ضعیف، سرزنش، تهدید و نق زدن به فرزندان و استفاده زیاد از تنبیه بدنی است که به نظر معادل شیوه های فرزندپروری مستبدانه و سهل گیرانه در نظریه بامریند می باشد.

 

  1. نظریه پذیرش- طرد والدین

نظریه پذیرش-طرد والدینی[3] یک نظریه ارتباطی است که کوشش می کند نتایج عمده پذیرش و طرد کودک از سوی والدین را بر رشد رفتاری، شناختی و هیجانی کودک توضیح دهد و عملکرد شخصیت فرد در بزرگسالی را با پذیرش-طرد والدین پیش بینی کند. به علاوه، این نظریه کوشش می کند، توضیح دهد که چرا برخی از کودکان توانایی بهتری نسبت به سایر کودکان برای سازگار شدن با تأثیرات مخرب طرد و بدرفتاری و خشونت دارند. این تئوری بر ارتباط بین پذیرش-طرد والدین و رفتارهای معنادار در اجتماع متمرکز است (رحمانیان، 1380).

از نظر مفهومی، روی همرفته، پذیرش و طرد والدین از ابعاد گرمی والدین است. والدین پذیرا از نظر PART والدینی هستند که دوستی یا محبت بیشتری را به صورت کلامی یا فیزیکی به کودکان نشان می دهند و والدین طرد کننده در این دیدگاه، والدینی هستند که کودکانشان را دوست ندارند، آن­ها را تقبیح می کنند یا کودکانشان از آن­ها می رنجند. “طرد” در تمام دنیا خود را به دو روش اصلی نشان می دهد. یعنی، در یک شکل به صورت خصومت و پرخاشگری والدین و در شکل دیگر با نادیده گرفتن و تفاوت گذاردن بین کودک و دیگران (رانر[4]، 1984، به نقل از رحمانیان، 1380). هر دو نوع سبک طرد والدین (طردی که به شکل خصومت (پرخاشگری) نشان داده می شود و هم طردی که به شکل بی تفاوتی/ نادیده انگاری ظاهر می شود) آسیب رسان هستند. هر دو شکل طرد با غیاب دلبستگی والدینی و نشانه های عینی، این احساس را به کودکان تلقین می کند که طرد شده اند یا دوست داشته شده نیستند.

و بالاخره، این­که سبک والدینی طرد (هر دو صورت آن) خود به دو شکل است: 1- به صورت ذهنی از جانب کودک تجربه می شود و یا این­که 2- برای هر مشاهده گر بیرونی این طرد قابل مشاهده است.

این تئوری (رانر، 1984، به نقل از رحمانیان، 1380) پیش بینی می کند کودکانی که طرد شده یا سوء رفتار هیجانی داشته باشند، بیشتر تمایل دارند به خشونت متوسل شوند و برای حل مسائل خود به خصومت و رفتارهای خشن روی آورند. این­ها افرادی وابسته هستند و اگر هم مستقل باشند، دارای حالات دفاعی هستند، اعتماد به نفس و کفایت خود[5] آن­ها آسیب دیده است، از نظر هیجانی آسیب دیده و ناپایدار بوده و از این لحاظ به دیگران وابسته نیستند و دید منفی به دنیا دارند.

چه عواملی توانایی کودک را برای سازگار شدن و کنار آمدن با والدین طرد کننده بالا می برد؟ طبق نظریه PART عامل اول “احساس روشن داشتن از خود”[6] است که توسط خود شخص یا دیگران ایجاد می شود و ممکن است، به کودک کمک کند تا با تأثیرات منفی ناشی از طرد والدین سازگار شود. عامل دوم آن است که اگر کودک بتواند بفهمد که چرا مادرش چنین اعمال یا احساسی نسبت به وی دارد، بهتر می تواند با رفتار مادرش سازگار شود. عامل سوم نیز عبارتند از این که آن دسته از کودکانی که معتقدند حداقل می توانند برخی حوادث اطراف خود را کنترل کنند، یا حداقل خودشان و برخی از صفات شخصیتی شان را بیشتر می توانند کنترل کنند، بهتر می توانند با طرد والدین کنار بیایند. در نظریه PART به این دسته از کودکان خود-تعیین کننده[7] گفته می شود. به نظر می رسد که عوامل اجتماعی دیگری نیز توانایی کودک را برای سازگار شدن با والدین طرد کننده بالا برد؛ مثلاً برخی از این کودکان سعی می کنند تا آن­جا که ممکن است اوقات کمتری را با والدین طرد کننده خود بگذرانند، یا برخی دیگر از این کودکان افراد دیگری را جانشین والدین خود می سازند. کودکانی که با این موقعیت (داشتن والدین طرد کننده) بهتر بتوانند سازگار بشوند، به طور مشخصی بیشتر قادرند که شخصیت بهتری در بزرگسالی در خود ایجاد کنند. این کودکان سازگار شده با والدین طرد کننده، از نظر سلامت هیجانی در حالتی بین کودکان پذیرفته شده و کودکان طرد شده­ای که قابلیت سازگاری با این موقعیت را نداشته­اند، قرار دارند (رحمانیان، 1380).

 

 

 

  1. نظریه سه وجهی پیترسون و رالینز

طبق نظریه سه وجهی پیترسون و رالینز[8] (1987، به نقل از استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380) در هر گروه دو عضوی والد- کودک در سیستم خانواده، درباره این­که “چه کسی بر دیگری تأثیر می گذارد”، سه رویکرد وجود دارد. این سه رویکرد عبارتند از: تأثیر یک سویه[9]، تأثیر دو سویه[10] و تأثیر منظومه ای[11].

 

الف-3) رویکرد یک سویه

رویکرد یک سـویه، کودک را موجودی منفعــل می انگارد و به والدین نیز به صورت شکل­دهندگان کودک نگریسته می شود. گویی که کودکان تکه ای موم هستند. اصول اساسی دیدگاه یک سویه بر این فرض استوار است که دروندادهای والدین به گونه ای بر رشد کودک تأثیر می گذارند. ویژگی های کودکان، پیامد مستقیم چگونگی فرزندپروری و خصوصیات الگوهای ارتباطی والدین است. به عبارت دیگر، این فرض یکی از فرض های علت و معلولی خطی است. با این فرض، پژوهش یک سویه بر آن بوده است تا راه صحیح فرزندپروری و چگونگی ایجاد رشد بهینه را کشف کند. از جمله این دروندادهای والدین، شخصیت و شیوه تربیتی آن­هاست.

شاید مشهورترین تحقیق درباره شیوه های والدینی، مطالعه دیانا بامریند در سالهای 1967 و 1971 درباره کودکان پیش دبستانی و والدین شان باشد. در این تحقیق هر کودک در موقعیت های مختلف در مدرسه، پرستاری و در خانه مورد مشاهده قرار گرفتند. اطلاعات به­دست آمده برای ارزیابی کودک در زمینه ابعاد رفتاری از قبیل جامعه پذیری، اعتماد به نفس، پیشرفت ، تکانشی بودن و خویشتنداری مورد استفاده واقع شدند. همچنین، والدین و کودکانشان در خانه و در حین تعامل مورد مصاحبه و مشاهده قرار گرفتند. وقتی بامریند داده ها و اطلاعات مربوط به والدین را تحلیل کرد، دریافت که به طور کلی والدین افراد مورد مطالعه، یکی از سه سبک فرزند پروری مقتدر، مستبد و سهل گیر را مورد استفاده قرار می دهند (حسین پور، 1381).

نظریه بامریند در نظریه هایی جای می­گیرد که رویکرد یک سویه نامیده می شود، هر چند، مطالعه بامریند در مورد شیوه های تربیتی، رویکردی التقاطی است که به آسانی نمی توان آن را به نظریه تاریخی خاصی مرتبط ساخت. کار او نه به تبعیت از نظریه ای خاص، بلکه بر اساس طرد نظریات پیشین بنا شده است. هدف او مطالعه ترکیب عواملی همچون گرمی و کنترل بود (بامریند، 1967، به نقل از حسین پور، 1381). او با استفاده از رویکرد تواتری، بسیاری از انواع رفتارها و عقاید را تشریح و شناسایی کرد. با وجود این، بدون شک او نیز محققی یک سویه است. وی آشکارا از یک نوع تعامل، به عنوان بهترین مسیر رشد نسبت به سایر انواع تعامل دفاع کرده است.

طبقه بندی بامریند از تحلیل عمیق و چند روشی[12] تعامل والد-کودک منتج شده است. وی از تحلیل رفتار کودک و والدین سه شیوه تعاملی متمایز را که در دو جنبه کلی با هم متفاوت بودند، شناسایی کرد. این دو جنبه کلی عبارتند از: (1) والدینی که برای کودکانشان تعیین تکلیف می کنند و آن ها را وادار به انجام تکالیف می سازند. و (2) والدینی که نسبت به کودکان گرم و پذیرا هستند. بر اثر ترکیب این دو جنبه کلی، سه طبقه شیوه فرزند پروری شکل می­گیرد که بامریند این سه طبقه مجزا را مقتدرانه، سهل انگار و استبدادی نامید (حسین پور، 1381).

شیوه مقتدرانه: والدین در الگوی اول نسبت به سایر والدین، واقعیت­ها و بینش­های شناختی را به کودکان خود منتقل می­سازند و تمایل بیشتری برای پذیرش دلایل کودک در رد یک رهنمود از خود نشان می­دهند. این والدین سخنوران خوبی هستند و اغلب برای مطیع سازی از استـدلال و منطق بهره می­جویند و نیز به منظور توافـق با کودک از ارتبـاط کلامی استفاده می­کنند. رفتارهای نامطلوب، این والدین را مرعوب خود نمی سازد، آن­ها ظاهراً تاب مقاومت در برابر قهر و غضب کودک را دارند. والدین مقتدر به آغاز تعامل کودک به گونه و درجه ای پاسخ می دهند که معمولاً برای کودک خشنود کننده است. تفاوت های مهم بین این گروه از والدین با والدین مستبد در رفتارهای حمایتی و استفاده از مشوق های مثبت است. والدین مقتدر به تلاش های کودکان در جهت جلب حمایت و توجه پاسخ می دهند و از تقویت های مثبت بیشتری استفاده می کنند. علاوه بر این، والدین مقتدر در ابراز محبت و تفاهم والد-کودک به طور چشمگیری نمرات بالاتری می گیرند و در تمام متغیرهای دربرگیرنده محبت نیز رتبه های بالاتری احراز می کنند. کودکان والدین مقتدر در مقیاس هایی نظیر فعال بودن، اعتقاد به خود و استقلال رأی رتبه های بالاتری را به خود اختصاص می دهند. این کودکان، واقع گرا، با کفایت و خشنود توصیف شده (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380)، متکی به نفس بوده، با همسالان روابط دوستانه دارند، با فشار روانی به خوبی مقابله می کنند، سرزنده و پرانرژی هستند (ماسن، گلیگان، هوستون و کانچر، 1995، ترجمه یاسایی، 1381).

شیوه سهل­گیر: یک الگوی فرزندپروری گرم و صمیمی اما سست است که در آن بزرگسالان خواسته های نسبتاً کمی دارند، به کودکان اجازه می دهند که آزادانه احساسات و تکانه هایشان را ابراز کنند، فعالیت های کودکانشان را به دقت نظارت نمی کنند و به ندرت به طور مقتدر، رفتار کودکان را کنترل می کنند (پازانی، 1383).

والدین سهل انگار در ابعاد کنترل و خواسته های معقول در پایین ترین سطح هستند و در مهرورزی حد وسط سه الگوی موجود را به خود اختصاص می دهند. خانواده والدین سهل انگار نسبتاً آشفته است. فعالیت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. بر اساس گزارشات موجود، هر دو والد کنترل اندکی بر کودکانشان دارند. این والدین همچنین، در خصوص انضباط کودک از نگرش­های متعارضی برخوردارند.

والدین سهل انگار در عین حالی که به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چندانی از آن ها ندارند. فقدان خواسته های معقول همراه با خودداری از ارائه دلیل و درگیری در گفتگو با کودک، همواره از ویژگی های این شیوه به شمار می رود. این والدین به ندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه می دهند. در عین حال، والدین سهل انگار در توالی های کنترل، والدین زورگو و سرکوب گر هستند. آن ها از روش­های احساس گناه و انحراف استفاده می­کنند. این والدین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانه­جویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود می­آورند. والدین سهل­انگار در نشان دادن محبت با والدین مقتدر تفاوت­های فاحش ندارند. مادر سهل انگار به عنوان تنبیه، کودک را از محبت خود محروم می کند و به تمسخر او می پردازد (ماسن و همکاران، 1995، ترجمه یاسایی، 1381).

برعکس والدین مستبد، والدین سهل گیر قوانین کمی دارند و بدون هیچ محدودیت ثابتی، تسلیم فرزندانشان می شوند. اگر والدین قانونی هم بگذارند در اجرا شکست می خورند. این سبک موجب بی نظمی و هرج و مرج می شود. والدین سهل گیر شبیه ستاره دریایی هستند، آن­ها هیچ شکل یا ساختاری ندارند. در خانواده سهل گیر، بچه ها متصدی امور هستند. این بچه ها از آن­جایی که با والدین سهل گیر بزرگ می شوند هر آن­چه را که می خواهند انجام می دهند. آن­ها همه را به زحمت انداخته و لوس و خودخواه هستند (پازانی، 1383).

مادرانی که بسیار لوس کننده هستند و به کوچک­ترین در خواست کودک خود پاسخی مثبت می­دهند، باعث می شوند که کودکانشان هیچگونه محرومیتی را تجربه نکرده و نیز هیچگونه کنترلی بر خواسته ها و درخواست های بی شمار خود نداشته باشند. این گونه کودکان می آموزند که هر چیز را طلب کنند، باید به سرعت و سادگی فراهم شود. بدین جهت از ویژگیهای بارز رفتاری این کودکان، پرتوقعی، پرخاشگری و تحریک پذیری است. آن­ها در استمرار دوستی با دیگران دچار اشکال هستند زیرا از دیگران نیز مانند مادر خود توقع بیش از حد دارند و می خواهند با سر و صدا و پرخاشگری تسلط خود را بر دیگران حفظ کنند و همگان را در خدمت نیازهای خود در آورند و هر چه را می خواهند در اسرع زمان به دست آورند (سیف نراقی و نادری، 1370). در واقع، کودکان والدین سهل انگار از اتکا به خود، خودرأیی یا استقلال رأی اندکی برخوردارند. این کودکان به صورت افرادی ناپخته توصیف شده اند که هنگام مواجهه با ناملایمات، تمایل به واپس روی دارند. این کودکان نسنجیده عمل می کنند و به فعالیت بی هدف می پردازند. با چنین شیوه تربیتی، فرزندان کمتر با مفاهیم خوب، بد، زشت و زیبا، پسندیده و ناپسند آشنا می شوند و در نتیجه رشد شخصیت آن­ها دچار اختلال می گردد. این گونه افراد چون در زمان کودکی و نوجوانی امیال و خواسته هایشان بدون چون و چرا ارضاء شده و کمتر مزه تلخی ها و محرومیت ها را چشیده اند رشد و ورزیدگی لازم برای مواجهه با مسایل و مشکلات زندگی را ندارند و بهترین راه را برای گریز از مشکلات، پناه بردن به مواد مخدر می دانند (پازانی، 1383).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   اهمیت رعایت عدالت در سازمان

شیوه استبدادی: شیوه فرزند پروری بسیار محدود کننده که در آن بزرگسالان قوانین زیادی را وضع می کنند و انتظار اطاعت دقیق از آن قوانین را دارند. آن­ها اغلب با تاکتیک های شدید و تنبیهی (نمایش قدرت و یا کناره گیری از کودک) برای تسلیم کردن کودک واکنش نشان می دهند. این والدین به دیدگاههای تعارضی کودکان حساس نیستند و انتظار دارند کودک جملات و گفتارشان را به عنوان قانون بپذیرد و اقتدارشان را ارج بگذارد. نمایش قدرت والدین اولین عاملی است که این شیوه را از دو شیوه دیگر متمایز می سازد. این والدین بسیار پرتوقع بوده و پذیرای نیازها و امیال کودکان نیستند. پیام های کلامی والدین یک جانبه و فاقد محتوای عاطفی است. والدین مستبد غالباً هنگام اِعمال رهنمودها دلیل ارائه نمی کنند و به ندرت به تشویق کلامی می پردازند. همچنین تا آن­جا که ممکن است در برابر استدلال کودکان تغییر موضع نمی دهند. والدین مستبد نسبت به سایر والدین در میزان مرعوب شدن در برابر رفتارهای نامطلوب، در حد متوسط قرار دارند. در میان این سه الگو، الگوی استبدادی کمترین مهرورزی را اِعمال می کند. به ویژه، این والدین به ندرت در تعاملی که منجر به خشنودی کودک می شود شرکت می جویند. والدین مستبد عموماً نسبت به تلاشهای کودکان برای حمایت و توجه بی­تفاوتند و به ندرت از تقویت مثبت استفاده می کنند. ابراز محبت در این الگو در پایین ترین سطح خود قرار دارد. این مادران، تأیید، همدلی و همدردی اندکی را نسبت به فرزندان خود ابراز می کنند و شواهد اندکی مبنی بر روابط عاطفی قوی بین مادر و فرزند وجود دارد. در حقیقت، بر اساس گزارش­های موجود، این مادران برای کنترل کودکان خود از شیوه های ایجاد ترس استفاده می کنند. والدین مستبد بسیار سخت گیر هستند. آن­ها قوانین زیادی دارند. والدین مستبد زیاد فریاد می زنند، سرزنش می کنند و فرزندانشان را تهدید می کنند تا آن­چه که آن­ها می خواهند انجام شود. به فرزندانشان اجازه سوال نمی دهند. بچه ها نمی توانند عقایدی برای خود داشته باشند، یاد نمی گیرند برای خود فکر کنند یا تصمیم درستی بگیرند. این سبک فرزندپروری شبیه دیوار آجری است. این دیوار آجری سخت و غیر متحرک است. والدین در این سبک، نقشه های مختلفی می کشند تا بچه ها را بدون کمترین آزادی در کنار خود نگهدارند. این گونه سخت گیری ها، خشونت ها، سرزنش ها و تحقیرهای والدین، اثرات مخرب و جبران ناپذیری بر روی ساختار شخصیتی کودک و نوجوان باقی می گذارد و احساس حقارت، احساس بی کفایتی، ترس و انزوا و گوشه گیری، ناتوانی در برقراری روابط عاطفی و اجتماعی، ناسازگاری یا پرخاشگری، و … می تواند زاییده چنین رفتارهای نسنجیده و نابخردانه والدین باشد. این کودکان زود بزرگسال می شوند، آن­ها یاد می گیرند که رفتارهای نادرست خود را از پدر و مادرشان پنهان کنند. برای مثال وقتی که یک بچه نمره بدی در مدرسه می گیرد برای اجتناب از تنبیه، ورقه خود را پنهان می کند. به زودی یاد می گیرد مادامی که گیر نیفتاده می­تواند قوانین را زیر پابگذارد. این بچه ها برای شکستن این دیوار آجری و آزاد شدن از پشت آن، سرکشی را پیشه خود می سازند. این حالات روانی زمینه های مناسبی هستند که سبب اعتیاد به مواد مخدر می گردند (پازانی، 1383). والدین دارای سبک مستبدانه، کنترل محدودکننده ای را با استفاده از شیوه تنبیهی و مستبدانه به کار برده و به طور همزمان دسترسی پذیری عاطفی و گرمی کمی نسبت به کودکشان نشان می دهند، بنابراین این نوع شیوه فرزند پروری با رشد خشم و مشکلات برونی سازی در کودکان و نوجوانان ارتباط دارد. کیفیت موثر ارتباط والد-کودک، نوع کنترل والدین و درگیری والدین به عنوان ابعاد مهم شیوه های فرزندپروری شناخته شده است که با مشکلات برونی سازی و درونی سازی کودک مرتبط می باشد. همچنین، پاسخگو بودن و مسئولیت پذیری والدین در اوایل کودکی تکانشگری کمتر و کنترل بیشتر را در کودک پیش بینی می کند (لنگو و کواکس[13]، 2005). در واقع، بعضی از واکنش­های کودک که در اختلال رفتار اجتماعی او مانند دزدی، فرار از مدرسه، تخریب، خشونت، انحراف و استفاده از مواد مخدر نمایان می شود، ممکن است در منزل، مدرسه و یا در جامعه صورت گیرد. این واکنش ها معمولاً نتیجه خشم حاصل از محرومیتی است که کودک در خانواده احساس می کند. طرد کردن کودک، خشونت کردن با او و یا حتی افراط در محافظت و توجه به او، عواملی هستند که سبب می شود کودک خشم خود را بروز دهد و انتقام خود را از جامعه بگیرد (شاملو، 1382).

ب-3). رویکرد دو سویه

از نظر رویکردهای دوسویه، همان گونه که والدین بر رفتار کودکان تأثیر می گذارند، کودکان نیز رفتار والدین را تحت تأثیر قرار می دهند. طرفداران رویکرد دوسویه، تعامل و جامعه پذیری را به عنوان فرآیندهایی دوجانبه در نظر می گیرند. نه تنها کودکان اجتماعی می شوند بلکه والدین نیز به عنوان اعضای در حال رشد جامعه، اجتماعی تر می شوند (گر چه به طریقی متفاوت). بدین ترتیب والد و کودک به طور همزمان دو نقش را عهده دار می شوند، جامعه پذیر کننده و جامعه پذیر شونده. در واقع، دیدگاه های دوسویه، کودک را به عنوان موجودی که با ارادۀ دیگران می توان بر آن نوشته ای را حک کرد، مورد مطالعه قرار نمی دهند. کودک در جای خود، فردی منحصر به فرد است که از بدو تولد، زندگی را تغییر می دهد. نظریات و تحقیقاتی که این فرضیات را بر می­گزینند، می توانند به دو مقوله متضاد تقسیم شوند: نخستین مقوله که رویکرد بازتابی نام گذاری شده است، آشکارا نقطه مقابل دیدگاه یک سویه است. در این رویکرد روش های تأثیر گذاری کودکان بر والدین مورد بررسی قرار می گیرد. طبق رویکرد بازتابی، کودکانی که در حد میانی گستره خلق و خو قرار می گیرند ظاهراً تأثیر نسبتاً بیشتری را بر والدین اعمال می­کنند. والدین در برخورد با کودکان نا آرام مجبور به اتخاذ روش واکنشی متفاوتی نسبت به کودکان آرام هستند (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).

حوزه معتبرتر رویکرد دوسویه، نظریه تأثیر متقابل است. در این الگو رابطه دو عضوی والد-کودک از اهمیتی خاصی برخوردار است و تحقیقات، چگونگی انطباق والد و کودک، تنظیم تعاملات آن ها و عمدتاً تأثیر بر یکدیگر را پی گیری می کنند. طبق تحقیقات رویکرد تأثیر متقابل، تعامل انطباقی والد-کودک از همان ابتدای تولد نوزاد و با شدت آغاز می شود. مطالعه ای با استفاده از روش مشاهده در مورد کنش های متقابل بین مادر و فرزند انجام شد. کودکان مورد مشاهده یا بهنجار بودند یا پر فعالیت و بین 4 تا 8 سال سن داشتند. کودکان پر فعالیت در طول بازی بیشتر سؤال می کردند و مادران آن­ها در مقایسه با مادران فرزندان بهنجار بیشتر جواب منفی می دادند. احتمالاً بعضی از این تفاوت ها در رفتار مادران، ناشی از پر فعالیتی کودکان، و رفتار کودک هم به نوبه خود تحت تأثیر واکنش های مادران بوده است (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).

 

ج-3). رویکرد منظومه ای

در رویکرد منظومه ای اعتقاد بر آن است که تمام افراد و روابط موجود در یک خانواده به طور تعاملی و بازتابی، سایر افراد و روابط را شکل می دهند. دیدگاه منظومه ای به طور نظری، ورای روابط علت و معلولی حرکت کرده در عوض تمرکز اصلی آن بر الگوهای متوالی تعاملات و تأثیر دو جانبه به عنوان مشخص کننده روابط است (اسماعیلی، 1382). در مجموع، هنگام بررسی خانواده به عنوان یک منظومه، متوجه خواهیم شد که تربیت بر نوزاد تأثیر می گذارد و از آن تأثیر می پذیرد و هر دو تحت تأثیر رابطه زناشویی قرار دارند که آن دو نیز به نوبه خود تحت تأثیر تربیت قرار می گیرند. در واقع چهار چوب منظومه ای به عنوان بسط دیدگاه های دوسویه بهتر شناخته می شوند (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).

بر اساس مشاهدات بامریند (1967، به نقل از حسین پور، 1381) کودکان والدین مستبد، نسبت به کودکان والدین مقتدر در برقراری رابطه با همتاها و احراز موضع فعال و نیز استقلال رأی در رتبه هایی پایین تر قرار می گیرند. این کودکان همچنین، به صورت افرادی با خصومت فعال، منزوی و غم زده، آسیب پذیر نسبت به فشار و محتاط توصیف شده اند.

وقتی بامریند در سال 1967 (به نقل از حسین پور، 1381) این سه شیوه فرزند پروری را به شخصیت های کودکان پیش دبستانی که در معرض هر سبک قرار داشتند مرتبط ساخت، دریافت که کودکان والدین مقتدر و اطمینان بخش رشد نسبتاً خوبی دارند، بشاش هستند، از نظر اجتماعی مسئول، متکی به خود، رو به پیشرفت بوده و با بزرگسالان و همسالان همکاری می کنند. برعکس کودکان والدین مستبد و قدرت طلب، مایل بودند ظاهراً بیشتر اوقات ناراحت باشند و به سادگی آزرده شده، غیردوستانه و نسبتاً بی هدف بودند، و بالاخره، کودکان والدین سهل گیر اغلب تکانشی و پرخاشگرند، به ویژه اگر پسر باشند. آن­ها گرایش دارند که ارباب منش، خود محور باشند، فاقد خویشتنداری بوده و در پیشرفت و استقلال در سطح پایینی قرار دارند.

بامریند مجدداً در سال 1977 (به نقل از استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380) آزمودنی ها را هنگامی که در سن 9-8 سالگی بودند و والدینشان را مورد مشاهده قرار داد. کودکان والدین مقتدر هنوز هم در مهارتهای شناختی و هم در مهارت های اجتماعی در سطح نسبتاً بالایی بودند. در همان زمان کودکان والدین مستبد به طور کلی در مهارتهای شناختی و اجتماعی متوسط تا زیر متوسط بودند. کودکان والدین سهل گیر در هر دو حیطه شناختی و اجتماعی مهارتی نداشتند. در واقع کودکانی که به شیوه مقتدر بزرگ شده بودند، در نوجوانی، مطمئن، روبه ترقی و از نظر اجتماعی با کفایت بودند، آن­ها تمایل داشتند از مصرف مواد مخدر و سایر مشکلات رفتاری مبرا باشند. به نظر می رسد در تمام گروههای قومی و نژادی مورد مطالعه در ایالات متحده، تاکنون بین شیوه های فرزندپروری مقتدر و پیامدهای مثبت کودکان رابطه وجود داشته باشد.

طبقه بندی بامریند در مطالعات بعدی با نمونه های بزرگتر والدین و کودکان مورد تأیید قرار گرفت. کار بامریند در سنجش دقیق رفتارهای ارتباطی والدین در شیوه های مختلف از اهمیت زیادی برخوردار است (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380). در پژوهش حاضر نیز از این دسته بندی شیوه های فرزندپروری استفاده شده است.

 

[1]– Patterson

[2]– Bank

[3]– Parental Acceptance Rejection Theory (PART)

[4]– Rohner

[5]– self- adequacy

[6]– clear sense of self

[7]– self- determined

[8]– Peterson & Rollins

[9]– unidirectional

[10]– bidirectional

[11]– systematic

[12]– multimethod

[13]– Lengue & Kovacs