تفاوت میان فلسفه باعلم

      بنا بر آنچه گفته شد لفظ فلسفه که ریشه یونانی داشته و معنای وسیع دارد,به تمام علوم و دانشهای بشری اعم ازنظری وعملی اطلاق شده است و تقریبا با لفظ علم مترادف بوده است وتا مدتی این اصطلاح نیز رایج بوده و از زمانی که در پاره ای ازعلوم,اسلوب فکری و نظری جای خود را به تجربه و آزمایش داده است, در اصطلاح دانشمندان لفظ علم و فلسفه دو معنای مختلف پیدا کرده است .

از اینجا می توان فرق فلسفه وعلم را بدست آورد.زیرا به آن رشته از مسایلی که از طریق فکر و تعقل ثابت می شوند, فلسفه و به آن دسته مسایلی که در راه اثبات آنها,تجربه و آزمایش بکارمی آید,علم نامیده می شود و چون مسایل فن اعلی که ازکلی ترین موضوعات (وجود) بحث می کند و اسلوب برهان همه مسایل آن کاملا جنبه تعقلی و تفکری دارد و هرگز تجربه و حس در مسایل آن راه ندارد.هر وقت لفظ فلسفه گفته می شود,مقصود مسایل فن اعلی است.

صدرالمتالهین به فرق بین علم و فلسفه در یک عبارت کوتاه اشاره کرده و می گوید:

((موضوع لاعلم الاهی هوالموجود المطلق و مسایل اما بحث عن الاسلوب موجود و اما بحث عن کاالسبب الاول الذی هو فیاض کل وجود معلوم .من حیص انه  وجود معلوم و اما بحث عن عوارض الموجود بما هو الموجود و اما بحث عن موضوعات سایرالعلوم الجزییه,فموضوعات العلوم الباقیه ,کاالاعراض الذاتیه لموضوع هذا العلم ))(سبحانی 1398,ص22)

علامه طباطبایی بیانی را دراین باره دایرکرده است که گویی هدف او توضیح کلام ملاصدرا است.اومی گوید:

((هر موقع ما برای حوائج زندگی دست به هر رشته ای از رشته های گوناگون علم بزنیم, اثبات هر خاصه از خواص موجود برای موضوع ,خود محتاج به ثبوت قبلی آن موضوع می باشد (علم ) و یک سلسله بحثهای برهانی که غرض و آمال نامبرده را تامین نماید و نتیجه انها اثبات وجود حقیقی اشیا و تشخیص علل و اسباب وجود انها و چگونگی و مرتبه وجود انها باشد,فلسفه نامیده میشود)) (همان منبع )

اشتغال ذهنی قدیم به یافتن معیار یقین و یکی شمردن آن از اینکه آن نظم,ریاضیات یا علم تجربی باشد با این مفهوم که چنین معیاراستواری میتواند حجرالکیمیا بدست دهد, همگام بوده است.در عصر اعتقاد یا قرون وسطی و در عصر خرد قرن هفتم نمونه های اصیلی ازاین کوشش برای انتخاب یک قوه عقلیه یا یک علم به عنوان مفتاح علم یا کره عقلانی می بابیم .

یک نوع دانش را می بینیم که بصورت نمونه بدست داده است واز دانشهای دیگران خواسته شده که از روشهای آنان پیروی کنند.اعم از اینکه آن دانش الهیات باشد یا ریاضیات.در قرن هجدهم پیروزی فیزیک نیوتون ,علم مکانیک را پادشاه علوم ساخت .در قرن نوزدهم تاریخ هگل[1] و زیست شناسی داروین[2] به همان درجه از اهمیت رسیدند و در اواخر آن قرن ,روانشناسی قدم پیش نهاد تا بر مطالعات فلسفی استیلا یابد.بجای این استعمارفکری, قرن بیستم مایل است که بیشتر دموکراتیک و متکثرباشد.قرن بیستم نه فقط از بر پا ساختن یک قسم دانش به عنوان اصلی و مرکزی پرهیزدارد,بلکه اصلی و مرکزی بودن دانایی را به عنوان صورتی از فعالیت بشری منکر است.

این نکته نه فقط در اصل نشاد حیاتی برگسون[3] آشکاراست ,بلکه در سعی ویتگن اشتاین[4] برای اثبات اینکه زبان مورد استعمال مختلف دارد و همه آن موارد استعمال مورد علاقه فیلسوف هستند نیز دیده می شود.این نکته در مابعدالطبیعه تکثری جیمس[5] و حتی در افکار دیویی[6] از آنچه خود او همه جا آن را((حاضری تجربه دانایی ))می خواند نیز مشهود است.

این نکته را تمایل اخیر فیلسوفان تحصلی منطقی در پرهیز از آنچه سفسفطه تحولی خوانده  شده است, نیزمتجلی ساخته است.همینکه واضح شود که هیچ مرز دقیقی بین نظامات فکری موجود نیست و هیچ یک ازآنها نمی تواند مدعی وضعی پایدار و اساسی در طرح دانش گردد و همینکه مسلم شود که صوری از تجربه بشری وجود دارد که بقدردانایی مهم است, راه برای مطالعه فلسفه انسان به وسیعترین مفهوم آن بازمی شود.

اگر چنین رویایی تحقق پذیرد, یعنی اگر نظرگاهی که  بطور خلاصه شرح داده شد,کاملا مورد قبول واقع شود, آیا جای شک هست که برخی از اختلافات و سوءتفاهمات  فلسفه معاصر حل خواهدشد؟اگر آن نظرگاه پذیرفته شود,فیلسوفان بزرگ این را رها خواهند ساخت که خود می توانند یک چیز بزرگ را بدانند بی آنکه بسیاری از چیزهای کوچک رابدانند یا احساس کنند.فیلسوفان کوچک کوشش مبذول خواهند داشت که چیزهای بزرگ را بدانند.

فیلسوفان تحلیلی در آن صورت یاوه بودن تجزیه وتحلیل را بدون آنکه مقدار زیادی درباره  علم بدانند,آنچه معمولا می دانند خواهند کرد.در آن صورت توجه خواهند کرد که تحلیل مفاهیم اخلاقی را نمی توان به شدت از علم صدور احکام اخلاقی یا احساس عواطف ملازم آنها جدا کرد.فرادهش فلسفه که با روشهای فیزیک و مابعدالطبیعه اشتغال داشته است, درآن صورت حاجت و اهمیت تلقی  رفتار آدمی بطریق عقلانی را تشخیص خواهد داد.در آن صورت علم دیگر عفریت یا خادم حقیر فلسفه نخواهد بود,بلکه چیزی کمتر از مصاحب دائمی خواهد شد.در آن صورت فیلسوف از طریق دانش از سایر نظامات فکر سود خواهد برد,صرفنظر از اینکه از طریق درک سایر تجارب نیز منتفع خواهد شد.انواع و اقسام اختلافات را ممکن است باز نمود, اما نه به شیوه کوبنده آن فیلسوف که اعلام می کند تمامی جملات اخلاقی نظیر اینند و تمامی جملات علمی نظیر آن, به روشی که بیشتر به تالس ساده و بقیه فیلسوفان قبل  از سقراط شباهت دارد.تا آنچه فیلسوفان معاصر حاضربه قبول آنند,هر جمله یا حکمی در حد خود مورد مطالعه قرار خواهد گرفت,اما در ملازمت مفاهیمی که برتر و بالاتر از خود جمله یا حکم مجزای منفرد هستند.(کاشانی ,1375,ص 16)

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   استراتژی های مهم مشتری مداری

درباره تفاوت علم و فلسفه تعاریف و نظریات متعددی بیان شده است .که به منظورجلوگیری از اطاله کلام گفته های برخی از دانشمندان بزرگ را در جدول ذیل عرضه می نماییم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جدول 2-1-1 تفاوت فلسفه  و علم

 

 

علم

 

فلسفه

 

علم :عبارتست از بررسی,مشاهده نتیجه و تحصیل وسایل است.

علم :عبارتست از معلوماتی که بوسیله اصول و قوانین با هم مربوط شده  و معنی پیدا کرده اند.

علم :کوششی است برای مطابقت دادن تجربه حس نامنظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحدالشکل باشد.

علم:درباره ارزش مطلوب بحث نمیکند,فقط به نشان دادن حقیقت اشیا و اعمال فعلی انها بسنده می کند.

علم :مجموعه اموری است که نما وارزش ندارد و نمی تواند انسان را ازسقوط و نومیدی نجات دهد.

علم :کشف قوانین طبیعی است.

 

 

فلسفه :دریافت چون و چرای حوادث و امور عالم ,محیط زندگی و جستجوی قوانین و دستوراتی است که بتواند انسان را بسوی رستگاری هدایت کند.

فلسفه میخواهد ارتباط  وصف امور را با تجربه ثابت کند و بدنبال انست تا برای حقیقت,نیکی و زیبایی قواعد و دستورهایی بدست دهد.

فلسفه :سلسله بحثهای برهانی درباره عرض و آرمان پدیده های عالم بوده و نتیجه آن اثبات وجود حقیقی اشیا و تشخیص علل و اسباب وجود آنها و چگونگی و مرتبه وجود آنهاست.

فلسفه :به هدف وآمال غایی انسان توجه دارد.

فلسفه :می خواهد حدود معرفت انسانی را کشف کند.

فلسفه :انسان را به تفکر وامی دارد.

فلسفه :انسانها را هدایت می کند.

 

اما در این میان آنچه علم را به فلسفه  نزدیک می کند و در خدمت آن قرارمی دهد,آشتی می دهد ومرتبط می سازد حکمت است.در تعریف ساده واژگانی حکمت به تعبیرهای زیرمی رسیم

حکمت :عدل,دانایی,بردباری,راستی ,پند و اندزر,علم به حقایق موجودات به اندازه توانایی بشر و هر چه فضیلت است .

فیلسوف:واژه فیلسوف که اصلا یونانی است از دو واژه ((فیلو)) به معنی دوستداری و((سوفیا)) به معنی حکمت است,تشکیل شده است .از اینرو فیلسوف به کسی گفته می شود که علاقمند و طرفدار حکمت است.

فیلسوف به کلیه علوم اشراف دارد.به روح انسان توجه دارد و بیشتر پیرامون اندیشه ها,دل ,هنر,روحانیت ,معنویت,خداپرستی ومدیریت این گونه امور در ارتباط با یکدیگربحث و گفتگومی کند.یکی ازصاحبنظران می گوید:

((فیلسوف انسان فرهیخته و وارسته ای است که تلاش کلی خود را درباره رستگاری انسان بکارمی برد و موضوع اساسی تفکر و مشغولیت ذهنی همیشگی او انسان است و نجات انسان))

از این  رو شاید بتوان مدیران فیلسوف را این گونه تعریف کرد:

((مدیران فیلسوف کسانی هستند که در اداره  امور یک سازمان,اولا اهداف اجتماعی,انسانی و اقتصادی دارند که بخش اقتصادی آن نیز در جهت اهداف انسانی اجتماعی است و ثانیا در فرایند مدیریت امور,شیوه رهبری انسانها را اتخاذ می کند و با رشد و پرورش انسانها و از طریق آنها سازمان را به اهداف تعیین شده از هر نوع هدایت می کند.))

مدیران فیلسوف رهبرانی هستند که قادرند تعادل لازم بین ماده ومعنی انسان و ماشین,احساس و منطق امور شخصی و اجتماعی و معیشت را به نفع رستگاری انسان برقرار سازند.

مدیران فیلسوف کسانی هستند که هم در زمینه مدیریت,شناخت,دانش,تجربه و درایت کافی دارند و هم در زمینه موضوع اساسی فلسفه که انسان است, آرمان,عشق,انگیزه و توجه دارند.(همان منبع)

[1]Georg Wilhelm friedrich Hegel

[2]Darwin

[3] -Bergson

[4]– WittgenStein

[5]James

[6]-John  Dewey